۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

طنز: اصلاح كتاب خاطرات رجال سياسي


شهرام شكيبا طنزنويس در سايت خبرآنلاين نوشت:

قرار است به زودي حميد روحاني، رئيس بنياد تاريخ پژوهشي ايران معاصر، كتاب خاطرات هاشمي رفسنجاني را نقد كند.

وي در اين‌باره به خبرگزاري «فارس» گفته است: «يكي از اهداف بنياد تاريخ پژوهي ايران معاصر نقد نادرستي‌ها و خلاف‌گويي‌ها پيرامون تاريخ سياسي معاصر و انقلاب اسلامي است. لذا تصميم دارم به‌زودي به نقد و بررسي كتاب خاطرات آقاي هاشمي‌رفسنجاني بپردازم. معتقدم كه در كتاب خاطرات آقاي هاشمي‌ اشتباهات زيادي وجود دارد. اميدوارم اين اشتباهات غيرعمدي و از روي خطا و سهو باشد.»

اساساً تاريخ خيلي چيز جالبي است. برخي مي‌گويند تاريخ تكرار مي‌شود و برخي ديگر مي‌گويند تكرار نمي‌شود. به طور كلي جماعت مورخ خيلي حرف مي‌زنند و همه‌چيز را مي‌گويند، جز يك چيز. آن هم چيزي كه هم مردم و هم خود مورخان به آن اعتقاد دارند ولي كسي آن را نمي‌گويد: اينكه واقعاً معلوم نيست تاريخ تكرار مي‌شود يا نه، ولي آنچه قطعي است، اين است كه تاريخ تغيير مي‌كند و اين تنها موردي است كه «حال»‌ بر «گذشته» تأثير مي‌گذارد.

براي نمونه يادداشت روز يك‌شنبه 19 مهر 1360 هاشمي‌رفسنجاني را بخوانيد تا بعد اشتباهاتش را درآوريم و اصلش را برايتان روايت كنم.

...شب به خانه نيامدم و به دفتر كارم رفتم. شام، كوكوي سيب‌زميني داشتيم و تلفني با خانه صحبت كردم. معلوم شد، عفت هم برگشته و از پيام‌هاي آقاي منتظري برايم گفت. امروز طومار 50 متري در سالن مجلس آورده‌اند كه مردم به دنبال سخنان مهدي بازرگان، خواستار اخراج ليبرال‌ها از مجلس شده‌اند و اين‌ها خيلي ناراحتند و از من گله دارند كه چرا كاملاً از آنها حمايت نمي‌كنم.

آقاي محمد محمدي گلپايگاني هم، ضمن اظهار ناراحتي از وضع خودش و فشار حزب‌اللهي‌هاي گرگان، پيام دكتر پيمان را آورد كه «امت»‌ را به خاطر فشار حزب‌الله، تعطيل كند و مي‌خواهد من را ببيند.

كارمان با اين آقايان مشكل شده، دوستان و همرزمان دوران مبارزه‌اند و خود را ذي‌حق مي‌دانند، من هم تحت تأثير عواطف هستم و از طرفي در اين جريان‌هاي اخير، بد عمل كردند و اوج آن، كه كار را مشكل‌تر كرده، وضع روابط‌شان با ضدانقلاب محارب است كه اين همه انسان‌هاي بزرگوار انقلابي را شهيد كرده‌اند و در جنگ با عنوان ستون پنجم دشمن عمل مي‌كنند. در عين حال از نصيحت و خيرخواهي نسبت به آنها دريغ نمي‌كنم. آخر شب، مقداري از گزارش‌ها را خواندم. حادثه مهمي نداشتيم. ص323 «كتاب عبور از بحران»

حالا با هم روايت درست و دقيق و بدون اشتباه و مناسب با اوضاع واحوال را مي‌خوانيم.

يك‌شنبه 19 مهر 1360

...ظهر كه از خواب پا شدم، رفتم به دفتر كارم. ناهار كباب تيهو و بوقلمون و خاويار و آلورا و آناناس و سوپ لابستر داشتم. تلفني با خانه صحبت كردم. معلوم شد، عفت هم برگشته. خيلي اصرار داشت كه تا شب جامعه را با شدت هرچه تمام‌تر به آشوب بكشيم و زودتر انقلاب را به باد بدهيم. هرقدر اصرار كردم نپذيرفت. نگرانم. الان وقتش نيست. فائزه و فاطمه هم مثل ايشان به شدت مصرند به اين ماجرا.

داشتم دسر مي‌خوردم كه آقاي علي‌اكبر ناطق‌نوري آمد. ناراحت بود. گفت: «اكبر كارها عقب است. چرا نمي‌آيي زودتر همه ثروت‌هاي ملي را چپاول كنيم و مملكت را به يغما ببريم.» هرچه گفتم من الان درگير خيانت به رزمندگان اسلام هستم و گرفتار پيروز كردن باطل بر حق هستم، چون به صدام‌يزد كافر قول داده‌ام به خرجش نرفت. دست آخر رضايت دادم كه او هم بيايد با حسن روحاني خيانت كند به اساس انقلاب و در عوض پروژه چپاول ثروت‌هاي مملكت را هم بسپاريم به بچه‌هاي دو خانواده. اندكي دل‌چركين شد ولي به‌هرحال پذيرفت و رفت.

بعد از ظهر داشتم نقشه رابطه با آمريكا را مي‌كشيدم كه آقاي خاتمي آمد. بچه‌هاي دفتر گفتند آقاي خاتمي آمده. آمد توي دفتر، خشكم زد. امان از دست گيج‌بازي‌هاي بچه‌هاي دفتر. فكر كردم سيدمحمد خاتمي آمده،‌ نگو سيداحمد خاتمي آمده بود. پنج‌ دقيقه بيشتر نماند. دعوايمان شد، ناسزا گفتيم به هم. چايي نخورده رفت. در دفتر را خيلي محكم به هم زد.

آقاي محسن رضايي از قرارگاه زنگ زد براي كسب تكليف، گفتم همين روند خيانت خوب است،‌ آن را پي‌بگيريد.

بعد اخوي محمد آمد. بحمدالله دستش در خيانت و چپاول خوب راه افتاده، مهدي و محسن را به او سپردم تا آموزششان بدهد.
با برادران لاريجاني قرار داشتم. رفته بودند اسكي نيامدند.

...نزديك غروب خيلي درگيري داشتم. برادران مؤمن و مسلمان و مبارزان واقعي و صاحبان اصلي انقلاب آمدند. برادر سيدمجتبي هاشمي‌ثمره، برادر صادق محصولي،‌ برادر محمد علي‌آبادي، برادر مهدي كلهر و برادر حميد روحاني.
يك اسلام‌شناس برجسته هم همراهشان بود به نام اسفنديار رحيم‌مشايي كه انصافاً هم وارد بود. به نمايندگي از برادر ديگري آمده بودند.

فقط همين جمع هستند كه فهميده‌اند من مسائلي را به امام تحميل كرده‌ام و دارم جام زهر دست ايشان مي‌دهم. از طرفي چون همه بار انقلاب بر دوش اين جماعت است، نمي‌توانم هيچ چيزي به آنها بگويم. نمي‌دانم كي از همه اسناد يك كپي هم داده به اين برادران.

خلاصه حسابي سرم داد‌وبيداد كردند و گفتند كه همه مدارك را هم دارند. حتي فهميده‌اند كه مي‌خواهم جامعه را به آشوب بكشانم و انقلاب را به باد بدهم. از طرفي همه بار جنگ هم بر دوش اين برادران است و همه هم اين را مي‌دانند. لذا نمي‌توانم هيچ كاري بكنم.

شب آنقدر از دستشان گريه كردم كه نماز صبحم قضا شد. خدا مرا ببخشد. اكبر
ص 323 (كتاب عبور از بحران، چاپ جديد با ويرايش خيلي جديد)

۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه

از "یزدی " تا "یزید" !


دوست طلبه ای حکایت جالبی بلاواسطه از مصباح یزدی نقل می کرد، می گفت وقتی آقای مصباح به ملاقات حضرت آیت الله بهجت(ره) می رود، معظم له به او می گوید: " می دانی بین یزدی و یزید فقط جابجایی یک حرف است! "

او سخن آن پیر فرزانه و ربانی را شوخی پنداشته بود، اما همگان می دانیم، آیت الله بهجت اهل شوخی نبود، او با این جمله کوتاه به مصباح تذکر داده بود که فاصله او تا یزید چقدر کوتاه است، او می خواست بگوید که " حرفهای " تو با " یزید" برابر است!

اگر یزید بنام خلیفه الله و امیرالمومنین حکم قتل پسر پیامبر خدا را می گیرد و او را خارجی می خواند، امروز مصباح که در انقلاب نبوده است و امام را افراطی می دانست در مسند شریح قاضی چنین می کند، اگر آنروز آل بو سفیان با دین بازی کردند، امروز نیز با انقلاب چنین کنند، کسانی که دیروز نه تنها در انقلاب نبودند بلکه مخالف بودند و در جنگ نیز گامی برنداشتند داعیه دار انقلابند و اصحاب امام را خارجی می خوانند و فرزند امام را سر می برند و یارانش را خانه نشین می کنند.

دکتر مهدی خزعلی 3/4/88

۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

عوامل خودسر !


مادربزرگ پروژه جداسازي من و همسرم را فعلا به تعويق انداخته. راستش به كل منكر قضيه شده و مي‌گويد: من اصلا به اين چيزها فكر مي‌كنم؟ از شما چه پنهان سوژه ديگري پيدا كرده. قيامتي است در خانه. برادرم يك كلمه پرسيد: جوراب من كجاست؟ پسرخاله‌ام بند كرد اين روزها همه چيزي گم مي‌شود. يكي خودش را گم مي‌كند. يكي مي‌گويد خانه‌ام كجاست؟ همسرم گفت: يكي هم مثل نماينده كنگان مي‌گويد: سوال من از وزير بازرگاني كجاست؟ نمي‌دانم كدام شير پاك خورده‌اي بود كه خيلي آهسته گفت: راي من كجاست؟ مادربزرگ صحن خانه را تبديل به صحراي محشر كرده است. بازجويي. استنطاق. هركس را جداگانه در يك اتاق حبس كرده كه با هم تباني نكنيم. اتاق كم آورده البته و مرا انداخته توي دستشويي. شبكه پيامك هم كه قطع است و دغدغه‌اي نيست از اين لحاظ. مي‌گويم: مادرجان تو را به خدا اول از من بپرس كه خلاص شوم از اين رايحه خوش. صداي برادرم را مي‌شنوم كه مي‌گويد: بچه‌ها يك عضو كميته حقيقت‌ياب مجلس عنوان كرده، تلاش مي‌كنند با عوامل خودسر برخورد شود. مادربزرگ مي‌گويد: پس توي آن اتاق اسباب لهو و لعب داري‌هان؟ به اينترنت وصل مي‌شوي مزدور؟ نشنيدي سخنگوي وزارت خارجه نسبت به ارسال هرگونه‌‌ ايميل به شبكه‌هايي كه مورد دارند هشدار داده؟ پدرم گفت: مي‌شود حالا جاي من و خانم را عوض كنيد كه ايشان در آشپزخانه باشد حين استنطاق؟ مادربزرگ گفت: نخير. شام بي ‌شام. رژيم بايد بگيري. اصلا بگير بخواب. اعلام شده خواب مناسب از چاقي جلوگيري مي‌كند. صداي همسرم را شنيدم كه مي‌گويد: از هيكل خرس قطبي پيداست تاثير خواب زمستاني بر چاقي. مادربزرگ نهيب زد: ساكت. همه چيز را به مسخره گرفته‌ايد. بازداشت هستيد مثلا. مادرم گفت: آخر رئيس اتحاديه سراسري كانون وكلا اعلام كرده بازداشت شبانه استثناست. نه قاعده! نمي‌شود ما را شب بازداشت كنيد كه. مادربزرگ گفت: همين كه هست. برادرم دوباره گفت: بچه‌ها اينجا نوشته رئيس دانشگاه تهران خسارات وارده به كوي را جدي ندانسته. پس چرا دنبال عوامل خودسر...حرفش نيمه‌تمام ماند و تنها سر و صدا بود و صداي شكستن اشيا. 10 دقيقه بعد آهسته پرسيدم چيزي شده؟ مادربزرگ ادعا مي‌كند عوامل خودسر ريخته‌اند توي اتاق برادرم و رايانه‌اش را پرت كرده‌اند توي حياط. در دستشويي را از پشت قفل كرده‌ام. حال و هواي اينجا از بيرون بهتر است.

شهرام شهيدي

آرامش در حضور ديگران


گزارش يک واقعه درک نشده ماندانائو از زبان شاهدان عيني و نامرئي:
يک شاهد عيني: مي‌دانيد؟شهر آرام بود. شهروندان درجه اول با آرامش کار خودشان را مي‌کردند. شهروندان درجه دوم با آرامش کار خودشان را مي‌کردند.پوتين‌ها و دمپايي‌ها با آرامش کار خودشان را مي‌کردند. بلندگوها با آرامش کار خودشان را مي‌کردند. کلاه‌ها با آرامش کار خودشان را مي‌کردند.يکسري اشياي ديگر با آرامش کار خودشان را مي‌کردند (براي جلوگيري از اطاله کلام، فهرست اشياي مذکور حذف شده است – م) خلاصه، همه جا و همه چيز آرام بود، خيلي آرام...
يک راننده تريلي 18 چرخ: قربون دستت داداش، سراغ من اگه اومدي، يواش‌تر بيا، بَلکَم ترک ورنداره چيني نازک تنهاييم...شير فهم شد؟!...
يک مورخ: خب تاريخ نشان داده است که اصولا ماندانائو هميشه آرام بوده و مردم شريف و نجيب آن، آدم‌هاي آرامي‌هستند.در آرامش حرف مي‌زنند و راه مي‌روند و زندگي مي‌کنند و...
يک آدم بي‌ادب: مرده‌شور تاريخ را ببرد...
يک شير دستشويي: خب، خيلي از کارها احتياج به آرامش دارد. نمي‌شود که با داد و فرياد کار کرد، مي‌شود؟!
يک خانم خانه‌دار: آن روزها را دقيقا به خاطر دارم.ما،آرام بوديم .خيلي آرام. ولي يکي داشت مدام در دلمان رخت مي‌شست. آن روزها، ماشين لباسشويي هنوز اختراع نشده بود...
يک بيل مکانيکي: مي‌دانيد، وقتي زبان از سخن گفتن باز مي‌ماند، آرامش آغاز مي‌شود. اين را تاريخ ماندانائو ثابت کرده است.
يک منبع آب: در راستاي آرامش شهروندان ماندانائو، از اين به بعد هر کس کتک بخورد و بدين‌وسيله آرامش جامعه را به هم بزند، مسوول است و بايد غرامت بدهد...درجه غرامت با شدت ضرب و جرح‌هاي وارده بر شهروند مذکور رابطه مستقيم دارد.
يک پنجره: من جانم را مي‌دهم تا تو حرفت را نزني.
يک اديومتريست: در کوچه، صداي باد مي‌آيد...داداش، مرگ من يواش...

رويا صدر

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

اگر كوســـــــه ها ادم بودند



ننه‌جون اغتشاشگر من!

اين همه دردسر کم بود دردسر ننه جونمون هم اومد روش. جديدا عين جووناي 17-16 ساله يه جا آروم نمي‌گيره. تا ديروز الفبا رو به سختي توي نهضت ياد گرفته بود، امروز ديدم يه روزنامه گرفته دستش. مي‌گم: چي کار مي‌کني ننه؟ مي‌گه: دارم روزنامه مي‌خونم! مي‌گم: خب اين که ستونش کاملا سفيده! داري چي شو مي‌خوني؟ مي‌گه: تو نمي‌فهمي چي نوشته، اين از صد تا مقاله هم بيشتر توش مطلب داره! بعدازظهر هم ديدم باز يه پارچه بسته سرش و داره مي‌ره بيرون. من هم سريع رفتم در کوچه رو قفل کردم.اون هم مشتشو گره کرد و چند بار گفت: نوه جون! نوه جون! کليدا رو پس بده! وقتي ديد کليدا رو نمي‌دم کمي اخم کرد و رفت تلوزيون و روشن کرد و شروع کرد به نگاه کردن فوتبال! نيمه اول که تموم شد، تلوزيون رو خاموش کرد و رفت آشپزخونه. سيب‌زميني‌ها رو ورداشت و شروع کرد به خرد کردن اونا. من هم خيالم راحت شد که حالش دوباره برگشت به حالت اول، ولي چند ساعت بعد بدو بدو رفت تو اتاقش و باز پارچه شو بست به سرش و اين‌بار ديدم که داره مي‌ره پشت بوم! گفتم: ننه جون! آخه اين موقع شب، رو پشت بوم مي‌ري چي کار کني؟ مي‌گه:دارم مي‌رم هواخوري! خلاصه بعد از يک ساعت اومد پايين و بي‌درنگ رفت پشت کامپيوتر و از من مي‌پرسه چه جوري مي‌تونم برم تو فيس بوک! من که از تعجب دهانم باز مونده بود رفتم تو اتاقم و شروع کردم به دعا خوندن. راستش تقصير منه که اين بنده خدا رو از راه به درش کردم. دردسر از روزي شروع شد که ازش خواستم که بره راي بده. حالا به روزي رسيدم که ديگه تحليل‌هاي منو قبول نداره و واسه خودش تحليل ارائه مي‌ده به چه بزرگي! حالا من موندم و يک ننه جون اغتشاشگر !


همايون حسينيان (دوشنبه 1 تير 88)

۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه

پارلمان اروپا علیه احمدی نژاد


پارلمان اروپا علیه احمدی نژاد رای داد، گزارش ديدار مرجان ساتراپی و محسن مخملباف با نمايندگان پارلمان اروپا، خانه فيلم مخملباف

امروز ساعت 5 میدان 7تیر (source: http://www.drkhazali.com)


در ادامه پیگیری مردم برای احقاق حقوقشان میر حسین موسوی مردم را به میدان هفت تیر ساعت 17 روز چهارشنبه تاریخ 27/3/88 دعوت نموده اند.
دکتر مهدی خزعلی